پسر : میتونم جزوه تونو واسه کپی بگیرم ؟
دختر : از این مسخره بازیا خوشم نمیاد, حرفتو رک بگو !
پسر : من نمیومدم سر کلاس حقیقتش , اینه که دست به دامن شما شدم
دختر : بهتر نیست منو دعوت به یه قهوه بکنید؟
پسر : واسه چی؟ خوب الان کپی میگیرم میدم , زیاد طول نمیکشه
دختر : خوب باشه , قبول می کنم
پسر : حالا میشه جزوه تونو بدید کپی بگیرم؟
دختر : من که قبول کردم دیگه , نمی خواد سر این لوس بازیا بیفتی تو خرج
و بدین سان دانشجوی پسر آن درس سه واحدی رو افتاد
شاید به نظر فقط هجو باشن ولی پشت هر چیزی به هرحال واقعیتی هست دیگه مگه نه
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم